وقتتان را بهراحتی از دست ندهید؛ «قدرت حال» را بخوانید.
در دنیایی که بیوقفه در حال تغییر و آشوب است، ذهن ما لحظهای آرام نمیگیرد. بیشتر عمر خود را یا در حسرت گذشته میگذرانیم، یا در ترس از آینده گم میشویم. اما کتاب قدرت حال از معلم معنوی معاصر، آقای اکهارت توله، ما را به سادهترین اما عمیقترین حقیقت هستی بازمیگرداند: اکنون.
این کتاب، فقط یک متن معنوی نیست؛ راهی است برای آزاد شدن از دردهای انباشتهشدهٔ گذشته، رها شدن از ترسها، و یافتن خود واقعیمان در سکوت و آرامش لحظهٔ حال.
اگر هنوز این کتاب را نخواندهاید، باور کنید که هیچ لحظهای نباید بدون لمس اندیشههای این کتاب سپری شود. ذهن آگاه، آرامش درونی و درک تازه از خود، با این کتاب آغاز میشود.
در ادامه، ترجمهٔ کامل و بدون خلاصهٔ یکی از مهمترین فصلهای این کتاب را برایتان آوردهام:
"منشأ ترس" و رهایی از سلطهٔ ذهن و ایگو.
با تمام وجود از شما دعوت میکنم تا این آموزههای عمیق را با دقت، آرامش و تا انتها بخوانید.
سکوت درونتان، پس از فهم این واژهها، معنایی تازه خواهد یافت.
👇👇👇
ادامه: ترجمه کامل فصل…
منشأ ترس
تو به ترس اشاره کردی، بهعنوان
بخشی از دردهای احساسی پایهای و ریشهدار ما.
ترس چگونه
بهوجود میآید، و چرا اینقدر زیاد در زندگی انسانها حضور دارد؟
و آیا
مقدار مشخصی از ترس، نوعی محافظت سالم از خود نیست؟
مثلاً اگر
من از آتش نترسم، ممکن است دستم را داخل آن ببرم و بسوزم.
اما دلیلی که تو دستت را در آتش
نمیکنی، «ترس» نیست — بلکه این است که میدانی دستت میسوزد.
تو برای
اجتناب از خطرهای غیرضروری، به ترس نیاز نداری؛ فقط به اندکی هوش و درک
منطقی نیاز است.
در اینگونه
مسائل عملی، بهکار گرفتن درسهایی که از گذشته آموختهای، مفید است.
حالا اگر کسی تو را با آتش یا
خشونت جسمی تهدید کند، ممکن است چیزی شبیه به ترس را تجربه کنی.
این
واکنشی غریزی است — نوعی عقبنشینی از خطر —
اما این، ترس
روانی که ما در اینجا دربارهاش صحبت میکنیم، نیست.
ترس روانی، جدا از هرگونه خطر
واقعی و فوری است.
این ترس،
به شکلهای مختلف ظاهر میشود: احساس ناخوشی، نگرانی، اضطراب، دلهره، تنش، وحشت،
فوبیا و...
این نوع
ترس همیشه دربارهی چیزی است که ممکن است اتفاق بیفتد — نه چیزی که همین
حالا دارد اتفاق میافتد.
تو در لحظهی حال حضور داری، اما
ذهنت در آیندهست.
و این
شکاف بین حال و آینده، همان چیزی است که اضطراب را ایجاد میکند.
و اگر با
ذهنات همانندسازی کرده باشی و ارتباطت را با قدرت و سادگی لحظهی اکنون از دست
داده باشی،
این شکاف
اضطرابزا، همیشه همراهت خواهد بود.
تو همیشه میتوانی از پس لحظهی
حال بربیایی،
اما نمیتوانی
از پس چیزی که فقط تصویر ذهنیای از آینده است، بربیایی.
تو نمیتوانی
با آینده مقابله کنی — چون فقط یک پیشبینی ذهنی است.
علاوه بر این، تا زمانی که با ذهنات
همانندسازی کرده باشی، ایگو زندگیات را کنترل میکند، همانطور که پیشتر
اشاره کردم.
بهدلیل
ماهیت خیالیاش، ایگو با وجود تمام مکانیسمهای دفاعی پیچیدهاش،
بسیار آسیبپذیر
و ناامن است و خودش را دائماً در معرض خطر میبیند.
حتی اگر
از بیرون بسیار بااعتمادبهنفس بهنظر برسد، باز هم این وضعیت در درونش وجود دارد.
حالا بهخاطر داشته باش:
هیجانها،
واکنش بدن نسبت به ذهن هستند.
پیامی که
بدن دائماً از ایگو — این خودِ جعلی و ساختهی ذهن — دریافت میکند چیست؟
«خطر. من
در معرض تهدید هستم.»
و احساسی که از این پیام مداوم
ایجاد میشود چیست؟
ترس.
ترس بهنظر میرسد دلایل زیادی
دارد: ترس از دست دادن، ترس از شکست، ترس از آسیب دیدن، و غیره...
اما در
نهایت، همهی ترسها، ترس ایگو از مرگ است — ترس از نابودی.
برای ایگو، مرگ همیشه پشت گوش است.
در حالت
همانندسازی با ذهن، ترس از مرگ، بر همهی جنبههای زندگی تو سایه میافکند.
مثلاً حتی چیز ظاهراً پیشپاافتادهای
مانند این که اصرار داری در یک بحث حتماً حق با تو باشد و طرف مقابل را غلط جلوه
بدهی —
و با تمام
قوا از موضع ذهنیای که با آن همانندسازی کردهای دفاع کنی —
این هم بهخاطر
ترس از مرگ است.
چرا؟ چون اگر تو خودت را با یک
موضع فکری تعریف کرده باشی،
و آن موضع
غلط از آب دربیاید، هویت ذهنیای که بر اساس آن ساختهای،
احساس میکند
که در حال نابودی است.
بنابراین، ایگوی تو نمیتواند تحمل
کند که «اشتباه» باشد.
اشتباه بودن، برای ایگو مساوی
است با مرگ.
بر سر همین
موضوع، جنگهایی رخ داده، و بیشمار روابط انسانی از هم پاشیدهاند.
اما
وقتی که تو دیگر خودت را با ذهنات همانندسازی نمیکنی،
درست یا نادرست
بودن دیگر هیچ تأثیری بر حسِ «من بودن» تو ندارد.
در نتیجه، آن
نیاز عمیق، ناخودآگاه و اجتنابناپذیر برای اثبات اینکه «حق با من است» — که در
اصل شکلی از خشونت است — دیگر وجود نخواهد داشت.
تو
میتوانی با وضوح و قاطعیت بگویی که چه احساسی داری یا چه فکری میکنی،
اما در گفتههایت
نه
تهاجمی خواهی بود و نه حالت دفاعی خواهی داشت.
در این حالت، حس
هویت تو از جایی عمیقتر و واقعیتر درون خودت نشأت میگیرد — نه از ذهن.
به
هر نشانهای از حالت دفاعی درونت دقیقاً توجه کن.
چه چیزی را داری
دفاع میکنی؟
هویتی خیالی،
تصویری در ذهن، موجودیتی ساختگی.
وقتی
این الگوی رفتاری را آگاهانه ببینی و آن را مشاهده
کنی، از آن جدا میشوی.
در روشناییِ
آگاهی تو، این الگوی ناخودآگاه بهسرعت از بین خواهد رفت.
این
است پایان همهٔ بحثها و بازیهای قدرت —
بازیهایی که
رابطهها را از درون فرسوده و فاسد میکنند.
قدرت داشتن بر دیگران، شکلی از
ضعف است که در لباس قدرت ظاهر شده.
قدرت حقیقی در
درون توست — و هماکنون برایت در دسترس است.
پس
هر کسی که با ذهن خود همانندسازی کرده — و به همین دلیل از قدرت حقیقیاش،
از خویشتنِ عمیقتری
که در وجودِ ناب
(Being) ریشه
دارد، گسسته شده —
ترس، همراه
همیشگیاش خواهد بود.
تعداد
کسانی که از سطح ذهن فراتر رفتهاند، هنوز بسیار اندک است.
بنابراین میتوان
فرض کرد که تقریباً همهی کسانی که ملاقات میکنی یا میشناسی،
در حالت ترس
زندگی میکنند.
فقط شدت
آن متفاوت است.
ترس،
در یک طیف گسترده، از یک سو به شکل اضطراب و وحشت شدید،
و از سوی دیگر به
صورت ناآرامی خفیف یا احساس تهدیدی مبهم در دوردست، نوسان دارد.
اکثر
مردم فقط زمانی متوجه حضور این ترس میشوند که شکل شدید و آشکار آن را تجربه کنند.