۱۴۰۴ خرداد ۱۱, یکشنبه

کلید بُعد معنوی| THE KEY TO THE SPIRITUAL DIMENSION

در موقعیت‌های اضطراری و تهدیدکننده زندگی، تغییر آگاهی از زمان(گذشته و آینده) به حضور در لحظه(حال) گاهی به‌طور طبیعی رخ می‌دهد.

شخصیت ذهنی‌ای که گذشته و آینده دارد(ایگو)، برای لحظه‌ای کنار می‌رود و جای خود را به یک حضور آگاهانه شدید و عمیق می‌دهد — حضوری بسیار آرام، اما در عین حال به‌شدت هشیار.
در این حالت، هر واکنشی که لازم باشد، از همان حالت آگاهی برمی‌خیزد.

دلیل این‌که بعضی افراد عاشق فعالیت‌های خطرناک مانند کوهنوردی، مسابقه موتر دوانی و… هستند (گرچه خودشان شاید از آن آگاه نباشند) این است که چنین فعالیت‌هایی آن‌ها را وادار می‌کند وارد لحظه اکنون شوند — همان حالت زنده و شدید، رها از زمان، رها از مشکلات، رها از فکر و رها از بار شخصیت.
حتی لغزیدن از لحظه اکنون به بیرون، برای یک ثانیه هم که شده، ممکن است به مرگ بینجامد.
متأسفانه آن‌ها برای تجربه آن حالت، به فعالیتی خاص وابسته می‌شوند.
اما تو لازم نیست از دیواره شمالی کوه «آیگر» بالا بروی.
می‌توانی همین حالا وارد آن حالت شوی.


از دیرباز، استادان معنوی همه سنت‌ها به «اکنون» به‌عنوان کلید بُعد معنوی اشاره کرده‌اند.

با وجود این، به نظر می‌رسد که این راز همچنان پنهان مانده است.
در کلیساها و معابد، قطعاً چنین چیزی آموزش داده نمی‌شود.
اگر به کلیسا بروی، ممکن است آیاتی از انجیل بشنوی، مثل: "برای فردا اندیشه مکن، چرا که فردا خود به فکر خویش خواهد بود،"
یا:
"هیچ‌کس که دست به شخم زده و به عقب می‌نگرد، شایسته پادشاهی خدا نیست."
یا ممکن است بخشی از کتاب را درباره گل‌های زیبایی بشنوی که برای فردا نگران نیستند، بلکه با آرامش در اکنونی بی‌زمان زندگی می‌کنند و خداوند به‌وفور از آن‌ها مراقبت می‌کند.

اما عمق و ماهیت بنیادین این آموزه‌ها شناخته نمی‌شود.
به نظر می‌رسد هیچ‌کس درنمی‌یابد که این آموزه‌ها باید زیسته شوند تا دگرگونی درونی ژرفی پدید آید.


کل ذات آیین ذن (Zen) در راه رفتن بر لبه تیز تیغ «اکنون» نهفته است

این‌که آن‌قدر کامل و کامل در لحظه حضور داشته باشی که هیچ مشکلی، هیچ رنجی، هیچ چیزی که جوهر حقیقی تو نباشد، نتواند در تو دوام آورد.
در اکنون، در غیاب زمان، همه مشکلاتت حل می‌شوند.
رنج به زمان نیاز دارد؛ نمی‌تواند در اکنون بماند.

استاد بزرگ ذن، رینزای (Rinzai)، برای آن‌که توجه شاگردانش را از زمان دور کند، اغلب انگشت خود را بالا می‌برد و آهسته می‌پرسید:
"در این لحظه، چه چیزی کم است؟"
سؤالی نیرومند که پاسخ ذهنی نمی‌طلبد، بلکه طراحی شده تا توجه تو را به‌عمق لحظه اکنون ببرد.
سؤال مشابهی در سنت ذن این است:
"اگر نه اکنون، پس کی؟"


لحظه اکنون در تعلیمات تصوف، شاخه عرفانی اسلام، نیز جایگاهی محوری دارد.

صوفیان می‌گویند:
"صوفی فرزند زمان حال است"
و مولوی، شاعر و آموزگار بزرگ صوفی، چنین می‌گوید:
"گذشته و آینده، خدا را از دیدگان ما پنهان می‌کنند؛ هر دو را با آتش بسوزان."

مایستر اکهارت، آموزگار معنوی قرن سیزدهم، همه این‌ها را به‌زیبایی چنین خلاصه می‌کند:
"زمان، چیزی است که نمی‌گذارد نور به ما برسد. هیچ مانعی بزرگ‌تر از زمان برای رسیدن به خدا وجود ندارد."

 

۱۴۰۴ خرداد ۴, یکشنبه

END THE DELUSION OF TIME| پایان دادن به توهم زمان

مقدمه: زمان؛ دوست یا توهم؟

در جهانی که هر لحظه با سرعتی سرسام‌آور در حال حرکت است، بسیاری از ما بیش از آنکه واقعاً زندگی کنیم، در حال دویدن از گذشته به سوی آینده‌ای نامعلوم هستیم. خاطرات و زخم‌های گذشته ما را تعریف می‌کنند، و امید به فردایی بهتر، ما را به جلو می‌کشاند. اما در این میان، چیزی بسیار مهم را از دست می‌دهیملحظه‌ی حال.

آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید چرا با وجود همه‌ی تلاش‌ها، هنوز احساس نارضایتی، اضطراب یا گم‌گشتگی می‌کنیم؟ شاید پاسخ در جایی نهفته باشد که کمتر به آن توجه کرده‌ایم: در توهم زمان.

اکهارت توله، نویسنده و معلم معنوی معاصر، در کتاب پرفروش و تأثیرگذارش قدرت حال، ما را دعوت می‌کند به بازنگری عمیق در درک‌مان از زمان. او می‌گوید بخش بزرگی از رنج ما از یکی شدن با ذهن و گرفتار شدن در چرخه‌ی بی‌پایان گذشته و آینده سرچشمه می‌گیرد—و راه رهایی، بازگشت به اکنون است؛ جایی که زندگی واقعاً در آن جریان دارد.

در بخش زیر، با ترجمه‌ای دقیق از یکی از قسمت‌های کلیدی این کتاب، با بینش‌های عمیق توله درباره‌ی زمان، ذهن و لحظه‌ی حال آشنا می‌شویم. مطالعه‌ی این بخش نه‌تنها آگاهی تازه‌ای به ما می‌دهد، بلکه می‌تواند نقطه‌ی آغازی برای تحولی درونی و بازگشت به سادگیِ بودن باشد.

پایان دادن به توهم زمان

به‌نظر می‌رسد جدا شدن از ذهن تقریباً غیرممکن است. همه‌ی ما در آن غرق شده‌ایم.
چگونه می‌توان به یک ماهی پرواز کردن را آموخت؟

کلید کار اینجاست: به توهم زمان پایان بده.
زمان و ذهن از هم جدایی‌ناپذیرند. اگر زمان را از ذهن بگیری، ذهن از حرکت می‌ایستد—مگر اینکه خودت بخواهی از آن استفاده کنی.

یکی شدن با ذهن یعنی گرفتار شدن در زمان: وسواسِ زندگی کردن تقریباً صرفاً از طریق خاطرات گذشته و انتظار آینده.
این باعث می‌شود مدام درگیر گذشته و آینده باشی و از پذیرش و ارج نهادن به لحظه‌ی حال سر باز بزنی.

این وسواس به این خاطر به‌وجود می‌آید که گذشته به تو هویت می‌دهد و آینده وعده‌ی رهایی و کامیابی را، به هر شکلی، در خود دارد.
اما هر دو توهم‌اند.

اما بدون حس زمان، چگونه می‌توانیم در این دنیا زندگی کنیم؟ دیگر هیچ هدفی برای رسیدن باقی نمی‌ماند.
من حتی نمی‌فهمم چه کسی هستم، چون گذشته‌ی من است که مرا به چیزی که امروز هستم تبدیل کرده.
به‌نظرم زمان چیز بسیار ارزشمندی‌ست و ما باید یاد بگیریم چگونه عاقلانه از آن استفاده کنیم، نه اینکه آن را هدر دهیم.

اما حقیقت این است که زمان اصلاً ارزشمند نیست، چون توهمی بیش نیست.
آنچه واقعاً ارزشمند است، زمان نیست بلکه تنها نقطه‌ای‌ست که بیرون از زمان قرار دارد: لحظه‌ی حال.
همین است که واقعاً ارزشمند است.
هرچه بیشتر روی گذشته و آینده تمرکز کنی، بیشتر لحظه‌ی حال را از دست می‌دهی—و حال، ارزشمندترین چیزی‌ست که وجود دارد.

چرا لحظه‌ی حال ارزشمندترین چیز است؟
اولاً چون تنها چیزی‌ست که واقعاً وجود دارد. همه چیز همین است.

حالِ ابدی، همان فضایی‌ست که تمام زندگی‌ات در آن رخ می‌دهد، تنها عاملی که همیشه ثابت باقی می‌ماند.
زندگی، اکنون است. هیچ زمانی وجود نداشته که زندگی‌ات در "اکنون" نباشد، و هرگز هم نخواهد بود.

ثانیاً،
لحظه‌ی حال تنها نقطه‌ای‌ست که می‌تواند تو را از محدودیت‌های ذهن فراتر ببرد.
این تنها دریچه‌ی ورود تو به قلمرو بی‌زمان و بی‌شکل "بودن" است.

 


۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

منشأ ترس| THE ORIGIN OF FEAR

 وقت‌تان را به‌راحتی از دست ندهید؛ «قدرت حال» را بخوانید.

در دنیایی که بی‌وقفه در حال تغییر و آشوب است، ذهن ما لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. بیشتر عمر خود را یا در حسرت گذشته می‌گذرانیم، یا در ترس از آینده گم می‌شویم. اما کتاب قدرت حال از معلم معنوی معاصر، آقای اکهارت توله، ما را به ساده‌ترین اما عمیق‌ترین حقیقت هستی بازمی‌گرداند: اکنون.

 این کتاب، فقط یک متن معنوی نیست؛ راهی است برای آزاد شدن از دردهای انباشته‌شدهٔ گذشته، رها شدن از ترس‌ها، و یافتن خود واقعی‌مان در سکوت و آرامش لحظهٔ حال.

اگر هنوز این کتاب را نخوانده‌اید، باور کنید که هیچ لحظه‌ای نباید بدون لمس اندیشه‌های این کتاب سپری شود. ذهن آگاه، آرامش درونی و درک تازه از خود، با این کتاب آغاز می‌شود.

در ادامه، ترجمهٔ کامل و بدون خلاصهٔ یکی از مهم‌ترین فصل‌های این کتاب را برایتان آورده‌ام:
"منشأ ترس" و رهایی از سلطهٔ ذهن و ایگو.

با تمام وجود از شما دعوت می‌کنم تا این آموزه‌های عمیق را با دقت، آرامش و تا انتها بخوانید.
سکوت درون‌تان، پس از فهم این واژه‌ها، معنایی تازه خواهد یافت.

👇👇👇
ادامه: ترجمه کامل فصل…

منشأ ترس

تو به ترس اشاره کردی، به‌عنوان بخشی از دردهای احساسی پایه‌ای و ریشه‌دار ما.
ترس چگونه به‌وجود می‌آید، و چرا این‌قدر زیاد در زندگی انسان‌ها حضور دارد؟
و آیا مقدار مشخصی از ترس، نوعی محافظت سالم از خود نیست؟
مثلاً اگر من از آتش نترسم، ممکن است دستم را داخل آن ببرم و بسوزم.

اما دلیلی که تو دستت را در آتش نمی‌کنی، «ترس» نیست — بلکه این است که می‌دانی دستت می‌سوزد.
تو برای اجتناب از خطرهای غیرضروری، به ترس نیاز نداری؛ فقط به اندکی هوش و درک منطقی نیاز است.
در این‌گونه مسائل عملی، به‌کار گرفتن درس‌هایی که از گذشته آموخته‌ای، مفید است.

حالا اگر کسی تو را با آتش یا خشونت جسمی تهدید کند، ممکن است چیزی شبیه به ترس را تجربه کنی.
این واکنشی غریزی است — نوعی عقب‌نشینی از خطر
اما این، ترس روانی که ما در اینجا درباره‌اش صحبت می‌کنیم، نیست.

ترس روانی، جدا از هرگونه خطر واقعی و فوری است.
این ترس، به شکل‌های مختلف ظاهر می‌شود: احساس ناخوشی، نگرانی، اضطراب، دلهره، تنش، وحشت، فوبیا و...
این نوع ترس همیشه درباره‌ی چیزی است که ممکن است اتفاق بیفتد — نه چیزی که همین حالا دارد اتفاق می‌افتد.

تو در لحظه‌ی حال حضور داری، اما ذهنت در آینده‌ست.
و این شکاف بین حال و آینده، همان چیزی است که اضطراب را ایجاد می‌کند.
و اگر با ذهن‌ات همانندسازی کرده باشی و ارتباطت را با قدرت و سادگی لحظه‌ی اکنون از دست داده باشی،
این شکاف اضطراب‌زا، همیشه همراهت خواهد بود.

تو همیشه می‌توانی از پس لحظه‌ی حال بربیایی،
اما نمی‌توانی از پس چیزی که فقط تصویر ذهنی‌ای از آینده است، بربیایی.
تو نمی‌توانی با آینده مقابله کنی — چون فقط یک پیش‌بینی ذهنی است.

علاوه بر این، تا زمانی که با ذهن‌ات همانندسازی کرده باشی، ایگو زندگی‌ات را کنترل می‌کند، همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم.
به‌دلیل ماهیت خیالی‌اش، ایگو با وجود تمام مکانیسم‌های دفاعی پیچیده‌اش،
بسیار آسیب‌پذیر و ناامن است و خودش را دائماً در معرض خطر می‌بیند.
حتی اگر از بیرون بسیار بااعتمادبه‌نفس به‌نظر برسد، باز هم این وضعیت در درونش وجود دارد.

حالا به‌خاطر داشته باش:
هیجان‌ها، واکنش بدن نسبت به ذهن هستند.
پیامی که بدن دائماً از ایگو — این خودِ جعلی و ساخته‌ی ذهن — دریافت می‌کند چیست؟
«
خطر. من در معرض تهدید هستم

و احساسی که از این پیام مداوم ایجاد می‌شود چیست؟
ترس.

ترس به‌نظر می‌رسد دلایل زیادی دارد: ترس از دست دادن، ترس از شکست، ترس از آسیب دیدن، و غیره...
اما در نهایت، همه‌ی ترس‌ها، ترس ایگو از مرگ است — ترس از نابودی.

برای ایگو، مرگ همیشه پشت گوش است.
در حالت همانندسازی با ذهن، ترس از مرگ، بر همه‌ی جنبه‌های زندگی تو سایه می‌افکند.

مثلاً حتی چیز ظاهراً پیش‌پاافتاده‌ای مانند این که اصرار داری در یک بحث حتماً حق با تو باشد و طرف مقابل را غلط جلوه بدهی
و با تمام قوا از موضع ذهنی‌ای که با آن همانندسازی کرده‌ای دفاع کنی
این هم به‌خاطر ترس از مرگ است.

چرا؟ چون اگر تو خودت را با یک موضع فکری تعریف کرده باشی،
و آن موضع غلط از آب دربیاید، هویت ذهنی‌ای که بر اساس آن ساخته‌ای،
احساس می‌کند که در حال نابودی است.

بنابراین، ایگوی تو نمی‌تواند تحمل کند که «اشتباه» باشد.

اشتباه بودن، برای ایگو مساوی است با مرگ.
بر سر همین موضوع، جنگ‌هایی رخ داده، و بی‌شمار روابط انسانی از هم پاشیده‌اند.

اما وقتی که تو دیگر خودت را با ذهن‌ات همانندسازی نمی‌کنی،
درست یا نادرست بودن دیگر هیچ تأثیری بر حسِ «من بودن» تو ندارد.
در نتیجه، آن نیاز عمیق، ناخودآگاه و اجتناب‌ناپذیر برای اثبات اینکه «حق با من است» — که در اصل شکلی از خشونت است — دیگر وجود نخواهد داشت.

تو می‌توانی با وضوح و قاطعیت بگویی که چه احساسی داری یا چه فکری می‌کنی،
اما در گفته‌هایت نه تهاجمی خواهی بود و نه حالت دفاعی خواهی داشت.
در این حالت، حس هویت تو از جایی عمیق‌تر و واقعی‌تر درون خودت نشأت می‌گیرد — نه از ذهن.

به هر نشانه‌ای از حالت دفاعی درونت دقیقاً توجه کن.
چه چیزی را داری دفاع می‌کنی؟
هویتی خیالی، تصویری در ذهن، موجودیتی ساختگی.

وقتی این الگوی رفتاری را آگاهانه ببینی و آن را مشاهده کنی، از آن جدا می‌شوی.
در روشناییِ آگاهی تو، این الگوی ناخودآگاه به‌سرعت از بین خواهد رفت.

این است پایان همهٔ بحث‌ها و بازی‌های قدرت
بازی‌هایی که رابطه‌ها را از درون فرسوده و فاسد می‌کنند.

قدرت داشتن بر دیگران، شکلی از ضعف است که در لباس قدرت ظاهر شده.
قدرت حقیقی در درون توست — و هم‌اکنون برایت در دسترس است.

پس هر کسی که با ذهن خود همانندسازی کرده — و به همین دلیل از قدرت حقیقی‌اش،
از خویشتنِ عمیق‌تری که در وجودِ ناب (Being) ریشه دارد، گسسته شده
ترس، همراه همیشگی‌اش خواهد بود.

تعداد کسانی که از سطح ذهن فراتر رفته‌اند، هنوز بسیار اندک است.
بنابراین می‌توان فرض کرد که تقریباً همه‌ی کسانی که ملاقات می‌کنی یا می‌شناسی،
در حالت ترس زندگی می‌کنند.
فقط شدت آن متفاوت است.

ترس، در یک طیف گسترده، از یک سو به شکل اضطراب و وحشت شدید،
و از سوی دیگر به صورت ناآرامی خفیف یا احساس تهدیدی مبهم در دوردست، نوسان دارد.

اکثر مردم فقط زمانی متوجه حضور این ترس می‌شوند که شکل شدید و آشکار آن را تجربه کنند.

 


۱۴۰۴ اردیبهشت ۷, یکشنبه

PAST PAIN: DISSOLVING THE PAIN-BODY درد گذشته: رها کردن بدن-درد (درد درونی)

مقدمه:

در فصل پیش رو از کتاب «قدرت حال» اثر اکهارت تول، به بررسی موضوعی عمیق و تحول‌آفرین پرداخته می‌شود که برای بسیاری از ما آشناست: دردهای درونی و چگونگی آزاد شدن از آن‌ها. این دردها که اغلب به‌عنوان «بدن-درد» شناخته می‌شوند، یادآور بارهای سنگینی هستند که از گذشته به ما منتقل شده و در طول زمان در ذهن و جسم ما انباشته شده‌اند. به گفته‌ی اکهارت تول، این بدن-درد نه‌تنها بخشی از تجربه انسانی است، بلکه هنگامی که با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کنیم، توان آن را پیدا می‌کند که بر ما تسلط یابد و به خود ادامه دهد.

این مطلب به توضیح چگونگی بیداری آگاهی نسبت به بدن-درد و گام‌هایی می‌پردازد که می‌توانیم برای رهایی از آن برداریم. تول توضیح می‌دهد که وقتی از درد گذشته آگاه می‌شویم و به‌جای غرق شدن در آن، به‌عنوان ناظر آن ایستاده‌ایم، می‌توانیم از نیرو و قدرت لحظه اکنون استفاده کنیم تا بدن-درد را تبدیل به آگاهی کنیم. در این مسیر، با مشاهده و پذیرش درد بدون تحلیل و قضاوت، می‌توانیم به آرامش درونی و کمال دست یابیم.

The Power of Now

PAST PAIN: DISSOLVING THE PAIN-BODY

درد گذشته: رها کردن بدن-درد

تا زمانی که نتوانید به نیروی لحظه اکنون دسترسی پیدا کنید، هر دردی که تجربه می‌کنید، اثری از خود بر جای می‌گذارد که درون شما باقی می‌ماند. این درد با دردهای گذشته که از قبل در وجودتان انباشته شده بود، ترکیب می‌شود و در ذهن و بدن شما جای می‌گیرد. این، البته، شامل دردهایی نیز می‌شود که در دوران کودکی به دلیل ناآگاهی دنیایی که در آن متولد شده‌اید، متحمل شده‌اید.

این درد انباشته‌شده، یک میدان انرژی منفی است که بدن و ذهن شما را اشغال می‌کند. اگر آن را همچون یک موجود نامرئی مجزا ببینید، به حقیقت بسیار نزدیک شده‌اید. این همان «بدن-درد» احساسی است. بدن-درد دو حالت دارد: خوابیده و فعال. بدن-درد ممکن است ۹۰ درصد مواقع در حالت خوابیده باشد؛ اما در افراد بسیار ناراضی، ممکن است تا ۱۰۰ درصد اوقات فعال باشد. بعضی‌ها تقریباً به طور کامل از طریق بدن-دردشان زندگی می‌کنند، در حالی که برخی دیگر تنها در موقعیت‌های خاصی مانند روابط نزدیک، یا موقعیت‌هایی که با از دست دادن یا ترک شدن در گذشته، آسیب جسمی یا عاطفی، و مانند آن پیوند دارد، آن را تجربه می‌کنند.

هر چیزی می‌تواند بدن-درد را فعال کند، به‌ویژه اگر با الگوی دردی از گذشته همخوانی داشته باشد. وقتی بدن-درد آماده بیدار شدن از حالت خوابیده باشد، حتی یک فکر یا یک جمله بی‌ضرر از سوی کسی که به شما نزدیک است می‌تواند آن را فعال کند.

برخی بدن-دردها آزاردهنده اما نسبتاً بی‌خطر هستند، مانند کودکی که مدام غر می‌زند. برخی دیگر، هیولاهایی وحشی و مخرب هستند — دیوهای واقعی. بعضی از آن‌ها خشونت جسمانی دارند؛ بسیاری دیگر خشونت احساسی را بروز می‌دهند. برخی به اطرافیان شما یا عزیزانتان حمله می‌کنند و برخی دیگر ممکن است خود شما، یعنی میزبانشان، را هدف قرار دهند. افکار و احساسات شما درباره زندگی‌تان در این حالت عمیقاً منفی و خودویرانگر می‌شود. بیماری‌ها و حوادث نیز اغلب به این شکل به‌وجود می‌آیند. بعضی بدن-دردها میزبانشان را تا مرز خودکشی سوق می‌دهند.

وقتی تصور می‌کنید فردی را می‌شناسید و ناگهان برای اولین بار با این موجود بیگانه و خبیث مواجه می‌شوید، حسابی شوکه می‌شوید. با این حال، مهم‌تر از مشاهده آن در دیگران، دیدن آن در درون خودتان است. مراقب هر نشانه‌ای از ناراحتی در خود باشید، در هر شکلی که ظاهر شود — این می‌تواند نشانه بیدار شدن بدن-درد باشد. این نشانه‌ها می‌تواند شامل تحریک‌پذیری، بی‌صبری، خلق و خوی گرفته، تمایل به آسیب زدن، خشم، عصبانیت، افسردگی، یا نیاز به ایجاد درامه در روابطتان باشد.

بدن-درد می‌خواهد زنده بماند، درست مانند هر موجود دیگری، و فقط زمانی می‌تواند زنده بماند که بتواند شما را وادار کند ناخودآگاه با آن همذات‌پنداری کنید. در این حالت، بدن-درد می‌تواند بر شما غلبه کند، «شما شود» و از طریق شما زندگی کند. برای تغذیه خود، نیاز به انرژی شما دارد. بدن-درد از هر تجربه‌ای که با انرژی دردناک خودش همخوانی داشته باشد تغذیه می‌کند: خشم، ویرانگری، نفرت، اندوه، درامه ‌های احساسی، خشونت و حتی بیماری.

پس زمانی که بدن-درد شما را تحت کنترل خود می‌گیرد، موقعیتی در زندگی شما ایجاد می‌کند که بازتاب‌دهنده‌ی همان فرکانس انرژی خودش باشد تا بتواند از آن تغذیه کند. درد تنها می‌تواند از درد تغذیه کند. درد نمی‌تواند از شادی تغذیه کند؛ شادی برایش غیرقابل‌هضم است.

وقتی بدن-درد کنترل شما را به دست گرفته باشد، شما خواهان درد بیشتر می‌شوید. یا تبدیل به قربانی می‌شوید یا تبدیل به آزاردهنده. شما می‌خواهید درد وارد کنید یا می‌خواهید درد بکشید یا هر دو. در واقع تفاوت چندانی بین این دو وجود ندارد. البته شما نسبت به این موضوع آگاه نیستید و به شدت ادعا می‌کنید که درد نمی‌خواهید. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنید، خواهید دید که افکار و رفتار شما به گونه‌ای طراحی شده‌اند که درد را، هم برای خودتان و هم برای دیگران، حفظ کنند.
اگر واقعاً نسبت به این الگو آگاه می‌شدید، این چرخه از هم می‌پاشید؛ چرا که خواستن درد بیشتر نوعی دیوانگی است، و هیچ‌کس به طور آگاهانه دیوانه نیست.

بدن-درد، که سایه‌ی تاریکی است که توسط نفس (ایگو) ایجاد می‌شود، در حقیقت از نور آگاهی شما می‌ترسد. از این که کشف شود وحشت دارد. بقای آن به شناسایی ناخودآگاه شما با آن و همچنین ترس ناخودآگاه شما از رویارویی با دردی که درونتان است بستگی دارد. اما اگر با آن روبه‌رو نشوید، اگر نور آگاهی را به درون درد نتابانید، مجبور خواهید شد که بارها و بارها آن را دوباره تجربه کنید. بدن-درد ممکن است برای شما همچون هیولایی وحشتناک به نظر برسد که تاب نگاه کردن به آن را ندارید، اما به شما اطمینان می‌دهم که آن تنها یک شبح بی‌محتواست که در برابر نیروی حضور شما تاب مقاومت ندارد.

برخی از آموزه‌های معنوی بیان می‌کنند که تمام دردها در نهایت توهم‌اند — و این گفته حقیقت دارد. اما سوال اینجاست: آیا این حقیقت برای شما هم صادق است؟ صرفاً باور داشتن به این ایده آن را به حقیقت تبدیل نمی‌کند. آیا می‌خواهید تا پایان عمر درد بکشید و فقط بگویید که این یک توهم است؟ آیا این دیدگاه شما را از درد رها می‌کند؟
آنچه در اینجا به آن می‌پردازیم این است که چگونه می‌توانید این حقیقت را در تجربه‌ی واقعی خودتان محقق کنید.

بدن-درد نمی‌خواهد که شما مستقیماً آن را مشاهده کنید و ماهیت واقعی‌اش را ببینید. لحظه‌ای که شما آن را مشاهده می‌کنید، میدان انرژی آن را درون خود احساس می‌کنید و توجهتان را به درون آن می‌برید، همذات‌پنداری شکسته می‌شود. در این حالت، بعد بالاتری از آگاهی وارد شده است. من این حالت را «حضور» می‌نامم.
اکنون شما شاهد یا ناظر بدن-درد شده‌اید. این یعنی بدن-درد دیگر نمی‌تواند از طریق تظاهر به «خود واقعی شما بودن» از شما سوءاستفاده کند و دیگر نمی‌تواند از طریق شما خود را تجدید قوا کند. شما قدرت درونی خود را یافته‌اید. به نیروی لحظه اکنون دست یافته‌اید.

چه اتفاقی برای بدن-درد می‌افتد وقتی به اندازه کافی آگاه می‌شویم که همذات‌پنداری خود را با آن بشکنیم؟

نا‌آگاهی بدن-درد را ایجاد می‌کند؛ آگاهی آن را به ذات خود یعنی آگاهی تبدیل می‌کند. سنت پل (Saint Paul) این اصل جهانی را زیبا بیان کرده است:
"هر چیزی که در معرض نور قرار گیرد، آشکار می‌شود؛ و آنچه آشکار شود، خود به نور تبدیل می‌شود."

همان‌طور که نمی‌توانید با تاریکی بجنگید، نمی‌توانید با بدن-درد نیز بجنگید. تلاش برای مبارزه با آن تنها تضاد درونی ایجاد می‌کند و درد بیشتری می‌آفریند.
تنها مشاهده‌ی آن کافی است. مشاهده‌ی بدن-درد یعنی پذیرفتن آن به عنوان بخشی از آنچه در لحظه‌ی حال حضور دارد.

بدن-درد از انرژی زندگیِ به دام افتاده‌ای تشکیل شده که از میدان انرژی کلی شما جدا شده و از طریق فرآیند غیرطبیعی همذات‌پنداری ذهنی، به طور موقت خودمختار شده است. بدن-درد به درون خود برگشته و ضد زندگی شده است، مانند حیوانی که تلاش می‌کند دم خود را بخورد.
چرا فکر می‌کنید تمدن ما این‌قدر به تخریب زندگی گرایش پیدا کرده است؟ اما حتی نیروهای ویرانگر زندگی نیز در اصل انرژی زندگی هستند.

زمانی که شروع به جدا شدن از خودشناسی با بدن-درد می‌کنید و تبدیل به ناظر می‌شوید، بدن-درد برای مدتی همچنان به فعالیت خود ادامه خواهد داد و سعی خواهد کرد شما را فریب دهد تا دوباره با آن همذات‌پنداری کنید. هرچند دیگر شما از طریق همذات‌پنداری آن را نیرو نمی‌دهید، اما بدن-درد یک حرکت و شتاب خاص دارد، مانند چرخش یک چرخ که حتی وقتی دیگر نیرویی به آن داده نمی‌شود، مدتی همچنان می‌چرخد. در این مرحله، ممکن است دردهای جسمی در بخش‌های مختلف بدن ایجاد شود، اما این دردها ماندگار نخواهند بود. حضور داشته باشید، آگاه باشید. نگهبان همیشه هوشیار فضای درونی خود باشید. شما باید به اندازه کافی حضور داشته باشید تا بتوانید بدن-درد را به طور مستقیم مشاهده کرده و انرژی آن را احساس کنید. در این حالت، دیگر نمی‌تواند افکار شما را کنترل کند.
لحظه‌ای که افکار شما با میدان انرژی بدن-درد هم‌راستا شود، شما با آن همذات‌پنداری کرده‌اید و دوباره آن را با افکار خود تغذیه می‌کنید.

برای مثال، اگر خشم انرژی غالب بدن-درد باشد و شما افکار خشمگینانه‌ای داشته باشید، و در مورد کاری که کسی با شما کرده یا چیزی که قرار است به او بگویید یا بکنید، به فکر فرو بروید، شما ناخودآگاه شده‌اید و بدن-درد به «شما» تبدیل شده است. جایی که خشم باشد، همیشه درد زیر آن نهفته است. یا زمانی که یک حالت ذهنی تاریک به سراغ شما می‌آید و شروع می‌کنید به فکر کردن در مورد چقدر زندگی‌تان وحشتناک است، افکار شما با بدن-درد هم‌راستا شده‌اند و شما ناخودآگاه شده‌اید و در برابر حمله بدن-درد آسیب‌پذیر شده‌اید. واژه‌ی «ناخودآگاه» که در اینجا استفاده می‌کنم، به معنای همذات‌پنداری با الگوی ذهنی یا احساسی است. این به معنای غیاب کامل ناظر است.

توجه آگاهانه و مستمر، ارتباط بین بدن-درد و فرآیندهای ذهنی شما را قطع کرده و فرآیند تغییر و تبدیل را آغاز می‌کند. گویی درد به سوختی برای شعله آگاهی شما تبدیل می‌شود که به این ترتیب، روشن‌تر می‌سوزد. این معنای باطنی هنر باستانی کیمیاگری است: تبدیل فلزات بی‌ارزش به طلا، تبدیل رنج به آگاهی. شکاف درونی بهبود می‌یابد و شما دوباره به کمال خود باز می‌گردید. مسئولیت شما در این مرحله این است که درد جدیدی ایجاد نکنید.

اجازه دهید فرآیند را خلاصه کنم. توجه خود را روی احساسی که در درون شما وجود دارد متمرکز کنید. بدانید که این همان بدن-درد است. بپذیرید که این احساس درون شما وجود دارد. به آن فکر نکنید، اجازه ندهید که احساس به فکر تبدیل شود. قضاوت نکنید و آن را تحلیل نکنید. هیچ هویتی از آن نسازید. حضور داشته باشید و همچنان ناظر آنچه درون شما اتفاق می‌افتد باشید. نه تنها به درد احساسی بلکه به «کسی که مشاهده می‌کند»، یعنی ناظر خاموش، توجه کنید. این همان قدرت اکنون است، قدرت حضور آگاهانه شما. سپس ببینید که چه اتفاقی می‌افتد.

برای بسیاری از زنان، بدن-درد به ویژه در زمانی که قبل از جریان قاعدگی (پریود) اتفاق می‌افتد بیدار می‌شود. در مورد این موضوع و دلیل آن در جزئیات بیشتر صحبت خواهم کرد. اما در حال حاضر، اجازه دهید همینطور بگویم: اگر شما قادر باشید در این زمان هوشیار و حاضر باشید و هرچه را که درون خود احساس می‌کنید مشاهده کنید، به جای اینکه تحت تاثیر آن قرار بگیرید، این فرصتی برای تمرین معنوی قدرتمندترین نوع عمل معنوی به شما می‌دهد و تبدیل سریع تمام دردهای گذشته ممکن می‌شود.