مقدمه: در این نوشته به یکی از مفاهیم اساسی و عمیق کتاب «قدرت حال»
نوشته اکهارت توله پرداختهایم. همانطور که در مباحث قبلی اشاره کردیم، توله در
این کتاب بر اهمیت زندگی در لحظهی حال و آگاهی از درون تأکید دارد. در این بخش،
به بررسی چگونگی تاثیرات درد و رنج در زندگی انسان و راههای رهایی از آن پرداخته
میشود. این ترجمه، بخشی از کتاب است که به شرح روشهای عملی برای آگاهی و رهایی
از دردهای درونی میپردازد. مباحث بعدی این کتاب نیز به تدریج ترجمه و در وبلاگ به
اشتراک گذاشته خواهد شد تا علاقهمندان به این مباحث عمیق و تحولآفرین بتوانند در
مسیر خودآگاهی و رشد معنوی قدم بردارند. منتظر خواندن ادامه این متنها و کشف
بیشتر ازآموزههای اکهارت توله در مقالات بعدی باشید.
قدرت حال
احساسات: واکنش بدن به ذهن شما
درباره احساسات چه میتوان گفت؟ من بیشتر در احساساتم گرفتار میشوم تا در ذهنم.
احساس، واکنش بدن به ذهن شماست.
ذهن، به شکلی که من این واژه را به کار میبرم، تنها فکر نیست، بلکه احساسات شما و
همچنین تمام الگوهای واکنشی ذهنی-عاطفی ناخودآگاه را نیز در بر میگیرد. احساس در
نقطهای پدید میآید که ذهن و بدن به هم میرسند؛ احساس، واکنش بدن به ذهن شماست
یا میتوان گفت، بازتابی از ذهن شما در بدن است. برای مثال، یک فکر تهاجمی یا
خصمانه موجب تجمع انرژی در بدن میشود که ما آن را خشم مینامیم. بدن آمادهی نبرد
میشود. فکری که در آن احساس میکنید از نظر فیزیکی یا روانی تهدید شدهاید، باعث
انقباض بدن میشود، و این همان جنبهی فیزیکی چیزی است که ما آن را ترس مینامیم.
پژوهشها نشان دادهاند که احساسات شدید حتی موجب تغییراتی در بیوشیمی بدن میشوند.
این تغییرات بیوشیمیایی نمایانگر جنبهی فیزیکی یا مادی احساس هستند. البته شما
معمولاً از تمام الگوهای فکری خود آگاه نیستید و اغلب فقط از طریق مشاهدهی
احساساتتان میتوانید آنها را به سطح آگاهی بیاورید. هرچه بیشتر با افکارتان،
علایق و بیزاریهایتان، قضاوتها و تفسیرهایتان همانندسازی کرده باشید — به عبارتی، هرچه کمتر به عنوان آگاهی ناظر در لحظه حاضر باشید — بار انرژی احساسی قویتر خواهد بود، چه از آن آگاه باشید یا نه. اگر نتوانید
احساساتتان را احساس کنید، اگر از آنها گسسته باشید، سرانجام آنها را در سطحی کاملاً
فیزیکی تجربه خواهید کرد، به صورت یک مشکل یا نشانهی جسمانی. در سالهای اخیر
مطالب زیادی در اینباره نوشته شده، بنابراین نیازی نیست که در اینجا به آن
بپردازیم. یک الگوی احساسی ناخودآگاه قوی حتی ممکن است به صورت یک رویداد بیرونی
ظاهر شود که به نظر میرسد صرفاً برای شما رخ داده است. برای مثال، من مشاهده کردهام
افرادی که خشم زیادی را در درون خود حمل میکنند بدون آنکه از آن آگاه باشند یا آن
را ابراز کنند، بیشتر در معرض حمله — چه لفظی و چه حتی فیزیکی
— از سوی افراد خشمگین دیگر قرار میگیرند، و اغلب بدون دلیل آشکار. آنها دارای
تابشی قوی از خشم هستند که برخی افراد آن را بهطور ناخودآگاه دریافت میکنند و
همین موجب تحریک خشم نهفتهی خودشان میشود. اگر در احساس کردن احساساتتان مشکل
دارید، با متمرکز کردن توجهتان بر میدان انرژی درونی بدنتان شروع کنید. بدنتان
را از درون احساس کنید. این کار همچنین شما را با احساساتتان مرتبط میکند. ما
بعداً این موضوع را با جزئیات بیشتری بررسی خواهیم کرد.
شما گفتید که احساس، بازتاب ذهن در بدن است. اما گاهی اوقات بین این دو
تعارض وجود دارد: ذهن میگوید «نه» در حالیکه احساس میگوید «آره»، یا برعکس.
اگر واقعاً میخواهید ذهنتان را بشناسید، بدن همیشه بازتابی صادقانه به شما خواهد
داد. بنابراین به احساس نگاه کنید، یا بهتر بگوییم، آن را در بدنتان احساس کنید.
اگر تعارضی ظاهری میان آنها وجود داشته باشد، آن فکر دروغ خواهد بود. احساس حقیقت
خواهد بود. نه حقیقت نهایی آنکه شما هستید، بلکه حقیقت نسبی وضعیت ذهنی شما در آن
لحظه.
تعارض میان افکار سطحی و فرآیندهای ذهنی ناخودآگاه قطعاً رایج است.
شما ممکن است هنوز قادر نباشید فعالیت ذهن ناخودآگاهتان را به صورت فکر به آگاهی
بیاورید، اما این فعالیت همیشه در بدن به شکل احساس بازتاب مییابد، و شما میتوانید
از این آگاه شوید. مشاهدهی یک احساس به این شیوه، اساساً همانند گوش دادن یا
مشاهدهی یک فکر است، که پیشتر توضیح دادم. تنها تفاوت این است که یک فکر در سر
شماست، اما یک احساس دارای مؤلفهای فیزیکی قوی است و بنابراین عمدتاً در بدن
احساس میشود. شما در این صورت میتوانید به احساس اجازهی بودن بدهید، بدون اینکه
تحت کنترل آن باشید. شما دیگر خودِ آن احساس نیستید، شما ناظر هستید، حضورِ مشاهدهگر.
اگر این را تمرین کنید، هرآنچه در شما ناخودآگاه است، به نور آگاهی آورده خواهد
شد.
پس مشاهدهی احساساتمان به همان اندازهی مشاهدهی افکارمان مهم است؟ بله. عادت
کنید که از خود بپرسید: در این لحظه در درون من چه میگذرد؟ این سؤال شما را به
سمت درست هدایت خواهد کرد. اما تحلیل نکنید — فقط مشاهده کنید. توجه خود را به درون معطوف کنید. انرژی احساس را احساس کنید.
اگر هیچ احساسی حضور ندارد، توجهتان را عمیقتر به درون میدان انرژی درونی بدنتان
ببرید. این دروازهای است به سوی بودن. یک احساس معمولاً نشاندهندهی یک الگوی
فکری تقویتشده و پرانرژی است، و بهخاطر بار انرژی اغلب قویای که دارد، در ابتدا
آسان نیست که به اندازه کافی حاضر بمانید تا بتوانید آن را مشاهده کنید. احساس میخواهد
شما را در بر بگیرد، و معمولاً هم موفق میشود — مگر اینکه در درونتان حضور کافی باشد. اگر به خاطر نبودِ حضور، بهطور ناخودآگاه
با احساس یکی شوید — که امری طبیعیست — آن احساس موقتاً تبدیل به «شما» میشود. اغلب یک چرخهی معیوب میان
افکارتان و احساس شکل میگیرد: آنها یکدیگر را تغذیه میکنند. الگوی فکری،
بازتابی بزرگتر از خودش را در قالب احساس خلق میکند، و فرکانس ارتعاشیِ احساس،
به تغذیهی الگوی فکری اولیه ادامه میدهد.
با تمرکز ذهنی بر موقعیت، رویداد، یا شخصی که علت ادراکشدهی آن احساس است، فکر،
انرژی به احساس میدهد، که به نوبهی خود الگوی فکری را پرانرژی میکند — و این چرخه ادامه دارد. اساساً، تمام احساسات تغییرات و دگرشکلهای یک احساس
نخستین و تمایزنیافتهاند که ریشه در از دست دادن آگاهی از آنچه شما فراتر از نام
و شکل هستید دارد. بهخاطر ماهیت تمایزنیافتهاش، دشوار است نامی بیابیم که بهدقت
این احساس را توصیف کند.
«ترس» نزدیک است، اما علاوه بر احساس پیوستهی تهدید، احساسی عمیق از رهاشدگی و
ناتمامی را نیز دربر دارد.
شاید بهتر باشد از واژهای به همان اندازه تمایزنیافته استفاده کنیم و بهسادگی
آن را «رنج» بنامیم.
یکی از وظایف اصلی ذهن، مبارزه یا حذف آن درد احساسی است، که یکی از دلایل فعالیت
بیوقفهی ذهن است.
اما تنها کاری که ذهن میتواند انجام دهد، این است که آن را بهطور موقت پنهان
کند.
در واقع، ذهن هرگز نمیتواند راهحل را بیابد، و حتی نمیتواند به شما اجازه دهد
راهحل را بیابید، چرا که خودش بخشی ذاتی از «مسئله» است.
تصور کنید رئیس پلیس در تلاش است تا آتشافروز را پیدا کند، در حالیکه خودِ آتشافروز
همان رئیس پلیس است.
شما از آن رنج آزاد نخواهید شد تا زمانیکه دست از گرفتن حس هویتتان از
همانندسازی با ذهن بردارید — یعنی از ایگو. در آن زمان،
ذهن همانگونه که هست دیده میشود: ابزاری، یک خدمتکار. نه حتی بد — فقط یک ابزار.
بله، میدانم که چه میخواهید بپرسید.
میخواستم بپرسم: پس احساسات مثبتی مثل عشق و شادی چه میشوند؟
آنها از وضعیت طبیعیِ ارتباط درونی شما با بودن جداشدنی نیستند. لحظههایی گذرا
از عشق و شادی یا لحظاتی کوتاه از آرامش عمیق، هر زمان که شکافی در جریان فکر
ایجاد شود، ممکن هستند. برای اغلب مردم، این شکافها به ندرت و تنها بهطور تصادفی
اتفاق میافتند — در لحظاتی که ذهن «بیزبان» میشود — گاهی تحتتأثیر زیبایی بسیار زیاد، تلاش فیزیکی شدید، یا سکون. در آن لحظه،
شادیای ظریف اما عمیق وجود دارد، عشق هست، صلح هست.
معمولاً این لحظات زودگذر هستند، چرا که ذهن بهسرعت فعالیت پر سر و صدای خود را که
آن را «فکر کردن» مینامیم از سر میگیرد. عشق، شادی، و آرامش تا زمانی که از سلطهی
ذهن آزاد نشوید، نمیتوانند شکوفا شوند.
اما آنها چیزی نیستند که من «احساسات» بنامم. آنها فراتر از احساسات هستند، در
سطحی بسیار ژرفتر.
پس شما باید کاملاً نسبت به احساساتتان آگاه شوید و بتوانید آنها را احساس کنید،
پیش از آنکه بتوانید آنچه فراتر از آنهاست را احساس کنید. واژهی "emotion" (احساس) در معنای تحتاللفظی به معنای
«آشفتگی» است. این واژه از لاتین emovere آمده، به معنای «آشفتن»
یا «برهم زدن». عشق، شادی، و صلح، وضعیتهایی عمیق از "بودن" هستند. یا
بهتر بگوییم، سه جنبه از وضعیتِ ارتباط درونی با "بودن". بنابراین، آنها
هیچ متضادی ندارند. زیرا آنها از ورای ذهن پدید میآیند. اما احساس، از آنجاییکه
بخشی از ذهن دوگانهنگر است، تابع قانون اضداد است.
این یعنی بهسادگی نمیتوان خوبی را بدون بدی داشت. پس در حالت ناآگاهانه، آنچه
گاهی بهاشتباه شادی نامیده میشود، معمولاً فقط وجه لذتبخشِ کوتاهمدت از چرخهی
پیوستهی درد/لذت است. لذت همیشه از چیزی بیرون از شما بهدست میآید، در حالیکه
شادی از درون برمیخیزد. همان چیزی که امروز به شما لذت میدهد، فردا به شما درد
خواهد داد یا شما را ترک خواهد کرد، پس نبودش موجب درد میشود. و آنچه اغلب عشق
نامیده میشود، ممکن است برای مدتی لذتبخش و هیجانانگیز باشد، اما چسبندگیای
اعتیادآور است، حالتی بهشدت وابسته که ممکن است در یک لحظه به نقطهی مقابلش
تبدیل شود. بسیاری از روابط «عاشقانه»، پس از گذر از سرخوشی اولیه، در واقع بین
«عشق» و نفرت، کشش و تهاجم نوسان میکنند. عشق واقعی باعث رنج شما نمیشود. چطور
ممکن است؟ عشق واقعی ناگهان به نفرت تبدیل نمیشود، همانطور که شادی واقعی به درد
تبدیل نمیشود.
حتی پیش از آنکه به روشنبینی برسید — پیش از آنکه خود را از ذهن رها کنید — ممکن است روزنههایی از شادی واقعی، عشق واقعی، یا آرامشی درونی و ژرف، ساکت
اما بهشکلی پرجنبوجوش زنده را تجربه کنید. اینها جنبههایی از ماهیت حقیقی شما هستند،
که معمولاً زیر ذهن پنهان شدهاند. حتی در دل یک رابطهی «عادی» اما اعتیادآور،
ممکن است لحظاتی وجود داشته باشد که در آنها حضور چیزی اصیلتر، چیزی فسادناپذیر
احساس شود. اما آن لحظات گذرا خواهند بود، زیرا ذهن بهسرعت با دخالت خود آنها را
میپوشاند. در آن صورت ممکن است چنین بهنظر برسد که چیزی بسیار ارزشمند داشتهاید
و آن را از دست دادهاید، یا ذهنتان ممکن است شما را متقاعد کند که آن، در هر
حال، صرفاً یک توهّم بوده است. حقیقت این است که آن یک توهّم نبوده، و شما نمیتوانید
آن را از دست بدهید.
آن بخشی از حالت طبیعی شماست، حالتی که ممکن است توسط ذهن پنهان شود، اما هرگز نمیتواند
نابود شود. حتی وقتی آسمان کاملاً ابریست، خورشید ناپدید نشده است. آن همچنان آنسوی
ابرها حضور دارد.
بودا میگوید که درد یا رنج از خواستن یا اشتیاق پدید میآید، و برای رهایی از
درد، باید بندهای خواستن را قطع کنیم. همهی اشتیاقها تجلی ذهن هستند که بهدنبال
نجات یا تکامل در چیزهای بیرونی و در آینده است، و آن را جایگزین شادی بودن میسازد.
تا زمانی که من ذهنم هستم، همان اشتیاقها، نیازها، خواستنها، دلبستگیها و
تنفرها هستم.
و جدای از آنها، هیچ «من»ی وجود ندارد — جز بهعنوان یک امکان
صرف، یک پتانسیل برآوردهنشده، دانهای که هنوز جوانه نزده است. در آن وضعیت، حتی میل
من برای آزاد شدن یا روشندل شدن، تنها یک اشتیاق دیگر است برای رسیدن به کمال یا تکامل
در آینده. پس در جستجوی رهایی از خواستن یا «دستیابی» به روشنبینی نباشید.
حضور پیدا کن. همانجا باش بهعنوان ناظر ذهن. بهجای نقل قول از بودا، بودا باش،
بیدارشده باش، که معنای واژهی بودا همین است: «بیدارشده.» انسانها برای قرنها
در چنگال درد گرفتار بودهاند، از زمانی که از حالت فیض (رحمت) سقوط کردند، وارد
قلمرو زمان و ذهن شدند و آگاهی از بودن را از دست دادند. در آن لحظه، شروع کردند
به درک خود بهعنوان تکهپارههایی بیمعنا در جهانی بیگانه، بیارتباط با منشأ و
بیارتباط با یکدیگر.
درد اجتنابناپذیر است تا زمانی که خود را با ذهنتان یکی میدانید؛ بهعبارتی، تا
زمانی که از لحاظ معنوی ناآگاه هستید. من در اینجا عمدتاً از درد احساسی صحبت میکنم،
که همچنین علت اصلی درد جسمانی و بیماریهای جسمی نیز هست. رنجش، نفرت، دلسوزی
برای خود، احساس گناه، خشم، افسردگی، حسادت، و دیگر موارد — حتی کوچکترین تحریکپذیری — همگی اشکالی از درد
هستند. و هر لذت یا اوج احساسی در درون خود دانهای از درد را دارد: ضد جداییناپذیر
آن، که در زمان مناسب خود آشکار خواهد شد. هرکسی که تاکنون برای «سرخوش شدن» مواد
مخدر مصرف کرده باشد، میداند که آن سرخوشی در نهایت به یک افت تبدیل میشود، و آن
لذت به نوعی از درد بدل میگردد. بسیاری از مردم از تجربهی شخصی خود میدانند که
یک رابطهی صمیمی چگونه میتواند بهسادگی و با سرعت، از منبعی برای لذت به منبعی
برای درد تبدیل شود.
اینها همگی تلاشهایی هستند برای سرپوش گذاشتن بر درد، اما درد همواره
آنجاست، در پشت صحنه منتظر مانده است. در حالت ناآگاهی، ممکن است حتی کاملاً از
درد بیخبر باشید؛ با این حال، همچنان بر هر کاری که میکنید، هر فکری که دارید و
هر چیزی که میگویید تأثیر میگذارد و در روابطتان نیز تأثیرگذار است. شما آن را
به بیرون فرافکنی میکنید و بهشکل موقعیتها و افرادی که وارد زندگیتان میکنید
تجلی مییابد. شما افرادی را جذب میکنید و بهسوی آنها جذب میشوید که در همان
سطح از درد هستند که خودتان هستید. وقتی کاملاً آگاه میشوید، دیگر برای خود و
دیگران درد ایجاد نمیکنید. همچنین، دیگر بهطور ناآگاهانه بر دردی که از پیش
درونتان وجود دارد، نمیافزایید. شما به نور حضور تبدیل میشوید، آگاهیای که درد
را میشناسد و از آن فراتر میرود. این همان فضای درونیِ بیزمان است که بدندرد (pain-body) در آن وجود دارد. این
حضور تنها نیرویی است که میتواند بدندرد را در خود حل کند. هر چیز دیگری فقط بهطور
موقتی آن را دوباره میپوشاند. بدندرد میخواهد زنده بماند، درست مانند هر موجود
دیگری که وجود دارد، و تنها زمانی میتواند زنده بماند که شما را وادار کند
ناآگاهانه با آن یکی شوید. در آن صورت میتواند برخیزد، شما را تسخیر کند، «به شما
تبدیل شود» و از طریق شما زندگی کند. آن نیاز دارد که «غذایش» را از طریق شما
دریافت کند. آن بر هر تجربهای که با نوع انرژی خودش هماهنگ باشد، تغذیه میکند؛
هر چیزی که درد بیشتری ایجاد کند در هر شکلی: خشم، ویرانگری، نفرت، اندوه، درامای
احساسی، خشونت و حتی بیماری. پس بدندرد، زمانی که شما را تحت کنترل خود درآورده،
وضعیتی را در زندگیتان ایجاد خواهد کرد که فرکانس انرژی خودش را بازتاب دهد تا
بتواند از آن تغذیه کند. درد فقط میتواند از درد تغذیه کند. درد نمیتواند از
شادی تغذیه کند؛ شادی برایش غیرقابلهضم است. وقتی بدندرد شما را تسخیر کرد،
خواهان درد بیشتری میشوید.
شما یا به قربانی تبدیل میشوید یا به عامل (آزاردهنده). شما میخواهید درد وارد
کنید یا درد بکشید، یا هر دو.
در واقع تفاوت چندانی بین این دو وجود ندارد. البته شما از این موضوع آگاه نیستید
و بهشدت ادعا خواهید کرد که نمیخواهید درد بکشید. اما با دقت نگاه کنید، خواهید
دید که افکار و رفتارتان طوری طراحی شدهاند که درد را برای خود و دیگران ادامه
دهند. اگر واقعاً از آن آگاه بودید، این الگو از بین میرفت؛ زیرا خواستن درد
بیشتر دیوانگی است و هیچکس آگاهانه دیوانه نیست. بدندرد، که سایهی تاریکی است
که ایگو میافکند، در واقع از نور آگاهی شما میترسد. از افشا شدن میترسد. بقای
آن وابسته به یکی شدنِ ناآگاهانهی شما با آن و نیز ترس ناآگاهانهی شما از
رویارویی با دردی است که در درونتان زندگی میکند. اما اگر با آن روبرو نشوید، اگر
نور آگاهیتان را به درون درد نیاورید، مجبور خواهید شد بارها و بارها آن را
دوباره تجربه کنید. بدندرد ممکن است برای شما همچون هیولایی خطرناک به نظر برسد
که نمیتوانید به آن نگاه کنید، اما به شما اطمینان میدهم که آن شبحی بیمایه است
که در برابر قدرت حضور شما تاب مقاومت ندارد. برخی آموزههای معنوی میگویند که
تمام دردها در نهایت توهم هستند، و این درست است.
سؤال این است: آیا این برای شما حقیقت دارد؟
صرفِ باور داشتن، آن را به حقیقت تبدیل نمیکند. آیا میخواهید تا پایان عمرتان
درد بکشید و همچنان بگویید که این یک توهم است؟ آیا این شما را از درد رها میکند؟
برای اینکه درک کنید که درد یک توهم است و حقیقت آن را ببینید، باید آن را در
زندگی خود تجربه کنید. وقتی حضور را به درون دردت میآوری و آن را بهطور کامل
احساس میکنی بدون آنکه دربارهاش فکر کنی، آنگاه میتوانی ببینی که شروع به از
بین رفتن میکند. آن نمیتواند در نور آگاهی کامل زنده بماند. این، آغاز پایانِ
درد است. وقتی کاملاً در لحظهی اکنون حضور داری، هر آنچه ادراک میکنی، تجربه میکنی،
انجام میدهی یا به آن فکر میکنی، با احساسی از کیفیت، مراقبت و عشق آکنده میشود
– حتی سادهترین عمل.
اکنون همانطور است که هست، و وقتی آن را کاملاً میپذیری، خود را با قدرت و هوش زندگی
همراستا میکنی.
تنها در آن زمان است که میتوانی دست به عمل مثبت بزنی، عملی که از دل لحظهی حال برمیخیزد.
هر عملی که از آگاهی لحظهی حال برمیخیزد، درست است. چنین عملی مؤثر و مناسب است.
این یک واکنش نیست که از شرطیشدگی گذشتهی ذهن سرچشمه بگیرد. هرچه بیشتر بر زمان – گذشته و آینده – متمرکز باشی، بیشتر اکنون
را از دست میدهی؛ اکنون، ارزشمندترین چیزی است که وجود دارد. شما تنها میتوانید از
طریق دروازهی حضور خود وارد اکنون شوید. وقتی کاملاً در لحظهی حال حضور دارید،
متوجه میشوید که هیچ چیز کمبود ندارد، هیچ کاری نیاز به انجام دادن نیست، و آرامش
و سکوتی را احساس خواهید کرد که اساس همهی زندگی است.
شما همچنین درک خواهید کرد که برای خوشبختی نیازی به تغییر هیچ چیز در مورد
خودتان یا زندگیتان ندارید. برای درک این که لحظهی حال تنها چیزی است که وجود
دارد، باید با ذات واقعی خود هماهنگ شوید. این همان حالت نعمت، آرامش و سکوت است،
جایی که همهی پتانسیلها وجود دارند. در این حالت، شما دیگر از بند ایگو، شرطیشدگیهای
گذشته یا ترسهای آینده رها شدهاید. وقتی که ذهن دیگر تسلط ندارد، شما وسعت لحظهی
حال را تجربه میکنید. و در آن وسعت، آرامش، شادی و عشق را خواهید یافت، که نه
احساسات هستند بلکه ذات وجود شما هستند. هرچه بیشتر با ذهن خود یکی شوید، از لحظهی
حال بیشتر بیارتباط خواهید شد. هرچه کمتر با ذهن خود یکی شوید، بیشتر در لحظه
حضور دارید و بیشتر عمق زندگی لحظه را تجربه میکنید. برای اینکه واقعاً حضور
داشته باشید، برای تجربهی زندگی همانطور که هست، باید با ذات واقعی خود هماهنگ
زندگی کنید. این راه رسیدن به خوشبختی و آزادی واقعی است.
این چیزی نیست که باید به آن دست یافت، بلکه چیزی است که باید تجربه شود. گذشته یک
ساختار ذهنی است، و آینده تنها یک گسترش از حال است. وقتی با گذشته یکی نشوید،
آزاد خواهید بود. و وقتی آینده را به حال فرافکنی نکنید، واقعاً زنده خواهید بود.
آزادی واقعی در لحظهی حال نهفته است. تنها راه زندگی واقعی این است که در لحظه
حضور داشته باشید، و تنها راه حضور داشتن این است که از فکر کردن به گذشته یا
آینده دست بردارید.
در این فضا، ذات واقعی خود را کشف میکنید، ذات آرامش، عشق و شادی. لحظهی حال خانهی
واقعی شماست. جایی است که شما تعلق دارید. ذهن سعی خواهد کرد که شما را متقاعد کند
که چیزی مهمتر از لحظهی حال وجود دارد.
اما وقتی که درک کنید که اکنون تنها چیزی است که وجود دارد، در نهایت خواهید دانست
که آرامش و شادی واقعی چیست. لحظهی حال چیزی نیست که شما نیاز داشته باشید آن را
جستجو یا پیدا کنید. همیشه اینجا است، منتظر شماست تا به آن بیدار شوید. وقتی که
جستجو کردن را متوقف میکنید، شروع به یافتن میکنید. حضور کامل به این معنی است
که دیگر با ذهن خود یکی نشوید. این به این معناست که از جریان فکر بیرون بیایید و
آگاه شوید از فضایی که بین افکار قرار دارد. در آن فضا، آرامش و سکوت لحظهی حال
را خواهید یافت. ذهن همیشه مشغول گذشته و آینده است.
اما لحظهی حال تنها چیزی است که همیشه وجود دارد. وقتی که بر لحظهی حال تمرکز میکنید،
زندگی را همانطور که هست تجربه خواهید کرد – پر از عمق، وضوح و آرامش. لحظهی حال دروازهای است به ذات واقعی شما. وقتی
که وارد آن میشوید، با ذات بیزمان خود همراستا میشوید. شما نمیتوانید ذات زندگی
را از طریق ذهن تجربه کنید. تنها زمانی که از ذهن فراتر میروید، تجربه خواهید کرد
که ذات زندگی چقدر زنده و واقعی است. ذهن با افکار بیپایان و شرطیشدگیهایش، یک
مانع بین شما و لحظهی حال ایجاد میکند. وقتی که از ذهن دست میکشید و به لحظهی
حال تسلیم میشوید، به یکپارچگی با خود زندگی دست مییابید. کلید زندگی کامل حضور
است. وقتی که واقعاً در لحظه حضور دارید، متوجه خواهید شد که هیچ چیزی کم نیست و
تمامیت وجود را تجربه خواهید کرد. شما همیشه در خانهی خود در لحظهی حال هستید.
ذهن ممکن است سعی کند شما را از آن دور کند، اما لحظهی حال همیشه در دسترس شماست.
وقتی که درک میکنید که اکنون تنها چیزی است که وجود دارد، به ذات واقعی خود بیدار
میشوید. این همان حالت آزادی، آرامش و عشق است. ذهن نمیتواند این را درک کند،
زیرا فراتر از فکر است. اما وقتی که به طور کامل وارد لحظهی حال میشوید، آن را
به عنوان خانهی واقعی خود خواهید شناخت.
درد اجتنابناپذیر است تا زمانی که با ذهن خود یکی شده باشید، یعنی تا زمانی که از
نظر روحی ناآگاه باشید. در اینجا من عمدتاً در مورد درد عاطفی صحبت میکنم که
همچنین علت اصلی دردهای جسمانی و بیماریهای فیزیکی است. ناراحتی، نفرت، ترحم به
خود، گناه، خشم، افسردگی، حسادت و غیره، حتی کوچکترین تحریکات، همه اشکال مختلف
درد هستند. و هر لذت یا اوج احساسی در درون خود دانهی درد را دارد: مخالف جداییناپذیر
آن که در گذر زمان آشکار خواهد شد. هر کسی که هرگز از داروها برای "بالا
بردن" خود استفاده کرده باشد میداند که بالاخره اوج به افت تبدیل میشود،
اینکه لذت تبدیل به شکلی از درد میشود.
بسیاری از مردم همچنین از تجربهی خود میدانند که چگونه یک رابطهی صمیمی
میتواند به راحتی و سریع از منبع قطبهای مثبت و منفی تبدیل به چهرههای همان سکه
شود، که هر دو بخشی از درد نهفتهای هستند که از حالت خودشناسی مبتنی بر ذهن و
ایگوی شناساییشده جداشدنی نیست.
درد شما دو سطح دارد: دردی که اکنون خلق میکنید، و دردی که از گذشته به جا مانده
است و هنوز در ذهن و بدن شما زندگی میکند.
متوقف کردن ایجاد درد در حال و حل درد گذشته — این چیزی است که میخواهم اکنون در مورد آن صحبت کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر